تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
سرویس : کتاب خوب
خبرنگار :
کدخبر : 35
تاریخ : یکشنبه، 04 اسفند 1398 - 10:04
راز گردن‌بند مروارید و هنر رها کردن دلبستگی به داشته‌های کوچک و بی‌ارزش، گاهی مانع از دریافت هدیه‌های بزرگ‌تر زندگی می‌شود. حکایت گردن‌بند مروارید بدلی «جنی» کوچولو و درخواست عجیب پدرش، روایتی عمیق و تکان‌دهنده از روان‌شناسی رها کردن، اعتماد به جهان هستی و گذر از پیوندهای ظاهری برای رسیدن به اصالت و آرامش درونی است که با هم می‌خوانیم.

حکایت‌های آموزنده. امید بانوان؛ دخترک شادی با موهای طلایی و فرفری که حدوداً پنج سال سن داشت، در صف شلوغ صندوق فروشگاه کنار مادرش ایستاده بود. همان‌طور که چشمانش دور و بر را جستجو می‌کرد، ناگهان نگاهش روی یک رشته مروارید سفید، براق و خیره‌کننده قفل شد که درون یک جعبه کوچک صورتی‌رنگ به زیبایی خودنمایی می‌کرد. قلب کوچک دخترک به تپش افتاد؛ دست مادرش را کشید و با چشمانی لبریز از خواهش التماس کرد: «مامان... لطفاً نگاشون کن! می‌تونم اینها رو داشته باشم؟ مامان خواهش می‌کنم!»

مادر به آرامی خم شد، به انتهای جعبه نگاهی انداخت تا قیمت آن را ارزیابی کند و سپس با دیدن بهای آن، نگاه مهربانش را به چشمان مشتاق دخترش دوخت و گفت: «یک دلار و نود و هفت سنت؛ یعنی تقریباً نزدیک به دو دلار. اگر واقعاً این گردن‌بند را می‌خواهی، فکر کنم باید از این به بعد در کارهای خانه بیشتر به من کمک کنی تا بتوانی پنی‌هایت را پس‌انداز کنی. در ضمن، هفته آینده تولد توست و احتمالاً مادربزرگ مثل همیشه یک اسکناس یک دلاری به تو هدیه می‌دهد.»

«جنی» به محض اینکه به خانه برگشت، قلک سفالی‌اش را خالی کرد؛ نتیجه فقط ۱۷ پنی بود! اما او تسلیم نشد. از آن شب به بعد، بیشتر از قبل در کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد و حتی با ذوق‌زدهگی به سراغ همسایه‌شان، آقا و خانم جیمز رفت تا ببیند آیا در قبال کندن علف‌های هرز باغچه، حاضرند ده سنت به او بدهند؟ سرانجام روز تولد فرار رسید و مادربزرگ همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، یک اسکناس یک دلاری نو به او هدیه داد و بالاخره پول خرید آن گردن‌بندِ رؤیایی جور شد.

جنی عاشق آن رشته مروارید بدلی بود. مرواریدها تمام دنیای او شده بودند و تقریباً هر جا که می‌رفت، آن‌ها را به گردنش می‌انداخت؛ از مهدکودک و پیاده‌روی گرفته تا مهمانی‌های خانوادگی و حتی در رختخواب! تنها جایی که حاضر می‌شد آن را از خودش جدا کند، موقع شنا یا حمام بود؛ چون مادرش به او هشدار داده بود که آب ممکن است رنگ مرواریدها را برگرداند و پوستش را سبز کند.

جنی پدر فوق‌العاده‌ای داشت. هر شب که دخترک آماده خواب می‌شد، پدر هر کاری که داشت کنار می‌گذاشت، به اتاق جنی می‌آمد و با صبوری برایش قصه می‌خواند. یک شب، پس از اینکه داستان به پایان رسید، پدر نگاه عمیقی به دختر کوچولویش انداخت و پرسید: «جنی، من را دوست داری؟» دخترک با شیرین‌زبانی پاسخ داد: «اوه بله پدر! تو که می‌دانی من همیشه عاشقانه دوستت دارم.» پدر گفت: «پس اگر من را دوست داری، آن مرواریدهایت را به من بده!»

دخترک جا خورد و با نگرانی گفت: «نه پدر! مرواریدها نه! اما می‌توانی از بین کلکسیون اسباب‌بازی‌هایم، آن اسب سفید زیبا یعنی پرنسس را برداری؛ همانی که دمش صورتی است و خودت به من هدیه دادی. اون اسب مورد علاقه منه.» پدر لبخندی زد، گونه او را بوسید و گفت: «مهم نیست عزیزم، پدر هنوز هم تو را خیلی دوست دارد؛ شب به خیر.»

یک هفته گذشت و دوباره پس از اتمام قصه شبانه، پدر همان سؤال را تکرار کرد: «جنی، چقدر پدر را دوست داری؟» و دخترک پاسخ داد: «پدر، خودت می‌دانی که خیلی زیاد دوستت دارم.» پدر بار دیگر درخواستش را مطرح کرد: «پس می‌شه مرواریدهایت را به من بدهی؟» جنی با بغض گفت: «اوه نه پدر، گردن‌بند نه! اما می‌توانی عروسک عالی و خوشگلم را که روز تولدم هدیه گرفتم برداری؛ حتی می‌توانی پتوی زرد و دمپایی‌های ست شده‌اش را هم با خودت ببری.» پدر با عشق او را در آغوش کشید و گفت: «مهم نیست عروسک کوچولوی من. خوب بخوابی.»

چند شب بعد، وقتی پدر وارد اتاق شد تا قصه بگوید، دید جنی روی رختخواب نشسته و زانوهایش را بغل گرفته است. نزدیک‌تر که شد، لرزش چانه و صورت خیس از اشک دخترک دلش را لرزاند. پدر با نگرانی پرسید: «جنی چی شده؟ موضوع چیه عزیزم؟» دختر کوچولو چیزی نگفت، اما به آرامی دست مشت‌شده‌اش را به سمت پدر دراز کرد. وقتی دستش را باز کرد، گردن‌بند مروارید بدلی مچاله شده توی دستانش بود. با صدایی لرزان گفت: «پدر، این مال تو...»

اشک در چشمان پدر حلقه زد. با یک دست گردن‌بند بدلی را گرفت و با دست دیگرش، از جیب کت خود یک جعبه مخملی آبی‌رنگ را بیرون آورد. درون جعبه، یک رشته مروارید اصل، درخشان و گران‌بها بود. واقعیت این بود که پدر هر شب این مرواریدهای واقعی را با خود به اتاق جنی می‌آورد؛ او فقط منتظر بود تا دخترش از خیر آن بدلی‌های بی‌ارزش بگذرد، تا بتواند دارایی حقیقی و اصیل را به او هدیه دهد.

ویترین داغ امید بانوان:

داستان جنی کوچولو، آینهٔ تمام‌نمای بسیاری از ما در زندگی است. چقدر در طول زندگی به مرواریدهای بدلی، روابط سمی، باورهای کهنه، یا موقعیت‌های امن اما بی‌ارزشی که با خون‌دل به دست آورده‌ایم آویزان می‌شویم و از ترسِ از دست دادن و تجربهٔ پوچی، دست‌هایمان را قفل می‌کنیم؟ یادمان می‌رود که برای لمس دستاوردهای بزرگ‌تر و هدایای اصیل‌تر زندگی و کائنات، ابتدا باید جرئت خالی کردن دست‌هایمان را داشته باشیم.

این مطلب نخستین‌بار در اسفند ۱۳۹۸ توسط تیلدا حسینی ترجمه و منتشر شده و در تیر ۱۴۰۵ با رویکرد جدید بازنویسی و به‌روزرسانی شده است.